حكيم ابوالقاسم فردوسى

118

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

تا سرش را نگون سازد كه ناگاه سروشى ايزدى بيامد و گفت : اين بسته را همچنان تا به كوه دماوند ببر و با خويشتن تنها كسى را همراه كن كه تو را در هنگام سختى به كار آيد . پس فريدون ، ضحاك را به شتاب به كوه دماوند برد « 1 » و در آنجا بند كرد ، ليكن از بخت بد ، ديد كه بند كم آورده است . پس دَهارى « 2 » بديد كه بن آن پيدا نبود ، بند آهنهاى « 3 » گران آورده ، دستان ضحاك را در آن دَهار ببست و بر همين گونه گسسته از خويش و پيوند ، در آن دَهار آويخته بمانْد . « 4 » و اين چنين بود كه گيتى از بد ضحاك پاك شد .

--> ( 1 ) - گرديزى روايت مىكند كه در طى راه كه به سوى دماوند مىرفتند ، فريدون در جايى براى خواب توقف كرد و به شخصى بنام مربنداد بن فيروز - كه به دليرى مشهور بود - گفت تا ضحاك را - كه در بند بود - نگاه دارد . چون فريدون خوابيد ، ضحاك به مربنداد گفت : اگر تو مرا رها كنى ، نيمى از پادشاهى خود را به تو مىدهم ، فريدون بشنيد و برخاست و بندهاى ديگر بر وى نهاد و آنجا را نوبندگان نام كردند . آنگاه به سوى دماوند رفتند . زين الأخبار ، ص 37 . ( 2 ) - دَهار واژه پارسى غار است . ( 3 ) - بند آهن واژهء پارسى مسمار است . و مسمار چيزى را گويند كه بتوان بر آن چيزى ديگر را آويخت ، و يا بدان بند كرد ، مانند ميخ كه به ديوار كوبيده مىشود و مىتوان به آن اشيايى را استوار كرد ميخ آهنين . فرهنگ جامع شاهنامه ، ماده مسمار . ( 4 ) - در باب به بند كشيده شدن ضحاك توسط فريدون بطور كلى 2 دسته روايات عام وجود دارد : الف - گروهى معتقدند كه فريدون پس از غلبه بر ضحاك او را بكشت . در اين رابطه برخى چون ثعالبى و طبرى و مسكويه روايت كرده‌اند كه چون فريدون بر ضحاك دست يافت ، ضحاك به او گفت : مرا به كين نياى خود - جم - مكش . فريدون در جواب او گفت : خويشتن را سخت بالا گرفته‌اى ، نياى من برتر از آن بود كه در خونخواهى ، كسى چون تو همسنگ او باشد . ليك من ترا در برابر مهره‌اى از دنده‌هاى كمر گاو برمايون مىكشم كه تو او را كشتى . ر . ك . ثعالبى ، تاريخ غرر السير ، ص 56 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 1 ، ص 154 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 154 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 61 ، 59 . نيز ر . ك . پورداود ، خرده اوستا ، ص 176 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 1 ، ص 147 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 150 جوزجانى ، طبقات ناصرى ، ج 1 ، ص 137 . ب - اما بيشتر روايات همچون گفتار حكيم فردوسى حاكى از اين هستند كه فريدون ، ضحاك را به كوه دماوند برد و در آنجا در غار يا چاهى ببست . بنا به عقيده اين دسته مورخان ، ضحاك ، همچون ابليس ، از گروه « مرگ رستگان » مىباشد و همچنان در كوه دماوند زنده و در بند است . ر . ك . ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 56 - 55 گرديزى ، زين الأخبار ، ص 38 - 36 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 1 ، ص 140 و 137 مجمل التواريخ و القصص ، ص 462 و 41 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 219 مسعودى ، التنبيه والاشراف ، ص 82 ابن اسفنديار ، تاريخ طبرستان ، ج 1 ، ص 58 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 83 ابن خلدون ، العبر ، ج 1 ، ص 176 - 175 مقدسى ،